آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 19 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

کمک به مامان

حالا که کمی کمر مامانی اوف شده آیلا دست به کار شده و داره به مامانی کمک می کنه بله این هم دخملی ناز من که در حال اتو کشی هست ، الهی.فقط به دوشاخه اتو هم توجه کنید نه بابا مثل اینکه باید حسابی فشار بدم خوب حالا برگردم از این طرف اتو کنم ...
26 شهريور 1391

تولد دادا جون

٩/٦/٩١ تولد دادا جون بود و ماهم یک جشن تولد خیلی کوچیک خانوادگی داشتیم . آیلایی که حسابی با دیدن کیک تولد ذوق زده شده بود و دایم دور و برش می پلکید الحق هم حسابی نوش جان کرد اما متاسفانه لب به پیتزاش نزد با وجود اینکه دایم پیتزا پیتزا می گفت فکر می کنم این مدل غذاها رو نمی پسنده . خوب این یعنی  ما هم داریم کم کم قاطی بزرگترها می شیم چه خنده ای آیلایی در حال بازکردن در کیک گلکم در انتظار کیک این هم آیلا در بغل داداجون  در حال عکس انداختن  به همراه بابایی خانمی داره کیک نوش جان می کنه فکر کنم با کیک تمام انگشتاشم بخوره ...
13 شهريور 1391

اولین عروسی آیلایی

روز یکشنبه ٥/٦/٩١ با انواع ماجرا ها بالاخره آماده شدیم (البته با تاخیر فراوان) تا  به عروسی خاله یاسی بریم( مبارکه خاله یاسی) . این اولین عروسی هست که خانمی رسما دعوت شده بود . اولش که هنوز وارد سالن نشده بودیم نازدونه هیچ عکس العملی نشون نمی داد آروم کنار من ایستاده بود اما همین که به سالن وارد شدیم و چشم آیلایی به انبوه جمعیت خانمها افتاد خیلی ترسید و چنان از دامن من نگه داشته بود که اجازه هیچ حرکتی نمی داد فقط نازنین مامان چون ناهارش رو ١٢ ظهر خورده بود حسابی گرسنش بود و دلی از عزا درآورد . در آخر مراسم که مهمونها در حال رفتن بودن تازه یخ آیلا گلی باز شده بود و از این طرف به اونطرف می دوید . حالا سر شام که هنوز خیلی از مهمونها ...
8 شهريور 1391

خرگوشی مامانی

با هزار خواهش و التماس بالاخره خانم بلا اجازه شونه کردن و بستن موهاشو صادر کرد و شد خرگوشک مامان( به قول آیلا گرگوش) چه با ادب دستاشم رو زانوهاش گذاشته ( خاله اسی جون شلوارک رو دریاب)   اونجا خبریه ؟ ناز مامان پاهاش حساسیت داره وقتی شلوارک می پوشه حساسیتش شدیدتر می شه و اینجا در حال خاروندن پاهاشه و خودشم می گه گاشینر( می خاره) در حال خدا حافظی داره می ره دل دل( در در )عشق حیاط هست و گاهی دست بابایی رو می گیره و با صدای بلند چند بار تکرار می کنه بریم حیاط  تا بابایی در بالکن رو باز کنه و به قول خودش با هم به حیاط برن ( این هم نتیجه آپارتمان نشینی که بیچاره بچه ها بالکن رو هم به جای حیاط غنیمت می دو...
5 شهريور 1391

پدر و دختر

روز عید فطر خونه ماماما سر ظهر مثلا می خواستیم کمی استراحت کنیم آیلایی هم لحاف تشک و بالشتش رو آورد کمی خودش دراز کشید دید تنهای خواب نمی چسبه بابایی رو هم دعوت کرد اما دریغ از یک دقیقه خواب خواب از چشمهای بابایی می ریزه ولی آیلا همچنان با شیطنت نگاه می کنه همون شب به پارک هم رفتیم که آیلا تا توصندلیش نشت از بس نخوابیده بود لالا کرد و تا به پارک رسیدیم تو بغل بابایی بیدار شد و خواب آلود گفت سل سلی (سرسره) بالا خره قرار شد با بابایی ماشسین سواری کنن ولی گویا بابایی خسته بود و خانمی خواب آلود هیچ هیجانی تو ماشین سواری نداشتند تازه وسط کار آیلا شروع کرده بود به پیاده شدن ...
31 مرداد 1391

دخملی گل به سر

جمعه 27/5/91 با خاله اسی جون داشتم صحبت می کردم تا آیلایی اسی جون رو دید یک دفعه بدو بدو  به اتاقش رفت و نمی دونم چطوری پیراهنی که خاله براش فرستاده از کمد پایین آورد و با خودش آورد و با اصرار به من گفت تا از رو لباسهای خودش بپوشونمش بعد هم به سراغ گل سراش رفت و خواست که همه اون ارو  به سرش بزنم دختر نازم  که به زور اجازه شونه کردن موهاشو می ده ای خدا ،  به خاله حسنا جون هم ادا و اطوار در می آورد مثلا داره ناز می کنه بلا وای تو رو خدا کش رو نکش به صورتت می خوره کوچولو داره برا خاله اسی جونش تایپ می کنه ...
31 مرداد 1391

زلزله

  چند روزی هست که حسابی سرمون شلوغ پلوغه منظورم زلزله سنگین اهر- ورزقان هست . اصلا نمی دونم چی بگم ، خدا به داد آسیب دیده ها برسه و به خونواده های قربانیان صبر بده .وضعیت فوق العاده بحرانی هست حتی دیروز عصر باز هم زلزله ای به بزرگی ٣/٥ ریشتر  دوباره ورزقان رو لرزند و باز خسارتهای جدید به جا گذاشت .کاش ما هم می تونستیم بریم از نزدیک کمکی بکنیم باری از دوش آسیب دیدگان عزیز برمی داشتیم ولی خوب فکر کنم جز ایجاد مشکل چیزی از دست ما برنمی آید . دلمون رو خوش می کنیم به اندک کمکهای جنس و نقدی که امکان ارسالش رو داریم . باز به تمامی خانواده اهایی که عزیزانشون رو از دست دادن تسلیت می گم  ما که از دور داریم اخبار رو پی...
25 مرداد 1391

دخملی هنرمند

چند روز پیش  نازدونه  با چه عشق و شوری دایم تار بابایی رو نشون می داد و می گفت نانای تا اینکه بالاخره بابایی رو از رو برد و بابایی هم تا خواست تار بزنه آیلا دادش بلند شد یعنی من می خوام بزنم و این هم نشونش  بفرمایید تار بزنیم ...
21 مرداد 1391

برای خاله حسنا جونییییییییییییییی

خاله اسیییییییییییییییییییییییییییی جون ممنون از هدیه های خوشگلی که برا نازدونه فرستادی ممممممممممممنوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن  آیلایی که جعبه رو  با وسایلش دید یک دفعه گفت به به بعد شروع به در آوردن تک تک وسایل کرد و طبق معمول سریع کفشهای خوشگل رو برداشت و سریع می خواست به پاش کنه و چقدر لذت می برد . . تازه دیشب می خواستم یک دست از لباسهای جدیدی که خاله حسنا براش فرستاده تو کیفش گذاشتم تا فردا که از خونه ماماما می خواد به مهمونی بره ببوشه ، دید و گفت به به اسی گلدی ( خاله اسی اومد) به زودی عکسهای هدیه های خوشگل خاله حسنا جون رو می ذارم این هم یک بوس گنده برا خاله اسسسسسسسسسسسسی جونم ...
19 مرداد 1391